فصل نامه کوه شماره 79 تابستان 94 منتشر شد . این شماره به مانند شماره های قبل در 96 صفحه بدون احتساب آگهی های می باشد .

فهرست مطالب این شماره شامل :
- حرف اول
- گشایش مسیر در ماداگاسکار
- گزارش شناسایی آبشار کما در منطقه بازفت
- همراه با عشایر ایل بختیاری در مسیر کوچ
- گرک تنها
- گره برای فرود
- حادثه ماناسلو
- به همین سادگی جام جان می شکند .
حرف اول این شماره را در ادامه می توانید مطالعه نمایید :
اکنون که سال ها از آن روزگاران می گذرد دیگر حتا به مانند گذشته هم نمی توان دقایقی هر چند کوتاه را درخلوت خویش با مروری با آن خاطرات دل خوش کرد چرا که آن روزها وآن انسان ها افسانه شدند وجز رویایی بیش از آنان باقی نماند.اسطوره های دوران ما به اساطیر پیوستند وآن چه امروز از انسان وانسانیت در این دیار باقی مانده است سایه کم رنگ ومه گونه ای ست از آدمیانی که سفره قناعت شان به وسعت زمین گسترده شده بود وطبع بلندشان سر به آسمان می سایید. فرشته هایی که درهیبت انسان باورهای بلورین شان نسل اندر نسل ریشه در جان وکلام شان داشت وخلوص ومحبت تراوشی از اندیشه تابناک ریشه در ذات شان.بر سر درس هیچ استادی ننشسته بودند وراه هیچ مکتب ومدرسه ای نپیموده استاد فلسفه زندگی بودند. مهرورزی را بدون هیچ چشم داشت وپاداشی بی دریغ نثارآشنا وغریبه می کردند وپایمالی حریم حرمت موجودات زنده رابه پاس جان بخش جان ستان دون شآن انسان. همان انسانی که خود را اشرف مخلوقات می داند! وبرترین آفریده!! وآفریننده.چه شد! چه بر ما گذشت ؟ چگونه آن سال هاوآن دوران سپری شد که گویی به چشم برهم زدنی بساط هرچه که مفهوم ومعنای شرافت و خلاق ودرستی ودر یک کلام انسانیت بود برچیده شد ونیرنگ بازان، رنگ باخته را به رنگ ریا مزین ساختند وفریب کاران فریب آدمی را به افتخار وسربلندی شغل شریف."روزی به آن چه که می کردند ریا می ورزیدند وامروز به آن چه که نمی کنند." وخود بانک برمی دارندکه چه نشسته اید که "ریاکاران از زیان کارانند."
درجهانی که گرگ ها همه به لباس میش درآمده اند چه باید کرد؟ اگرمیش باشی جان به در بردنت محال است واگربه جامه گرگ ها درآیی درزمره آنانی . پس چه باید کرد!؟ به کجا رسیده ایم!. سیر نزولی وقهقرایی بشریت تحول نام گرفته است وسقوط به پایین ترین مدارج حقارت وپستی صعود.به چه تحول عظیمی!دست یازیدیم وچه نیکوراهی!برگزیدیم. سیل عظیم وخانه مان براندازی که با دست های حقیرمان به راه انداختیم تا اعماق فلاکت همه را باخود خواهد برد.درطول قرون واعصار صحنه زندگی از صف آرایی نیروهای خیر وشر،پاکی وپلیدی،زشتی وزیبایی و... حکایت داشت ولی امروز تاچشم کار می کند صف در صف وپشت در پشت نیروهای اهریمنی به چشم می خورد.
بامروری به یاداشت های چاپ شده در شماره های قبل باعنوان "حرف اول"بیشتر گردش قلم را متمایل به یاس وناامیدی وانتقاد ونکوهش دیده وتا حدودی هم توصیه هایی هرچند اندک برای بهبودی.ولی در فاصله انتشار هرشماره تا شماره بعدی به خود می قبولاندم که این بار عینک بدبینی ات را بردار ومثبت اندیشی پیشه کن وبا خوشبینی ودیدن نیمه پر لیوان قلم را به گردش درآور وبنویس.ولی دریغ ودرد از بدسگالی ها وناهنجاری ها وفجایع فرهنگی واجتماعی جامعه که عینکم را تیره وتار کرد ونیمه پرلیوان راگندآب. به ضمیرنا خود آگاه خود بانک برآوردم که من از خویشتن داری درعذابم چه رسد به ریانویسی.مرا به این کار تشویق مکن.آن چه من درسالیان نه چند دور دیده ام وشمه ای از آن را می نویسم اگر توهم دیده بودی با شناختی که ازتو دارم محال می دانم که رنگ عوض می کردی ورنگی می نوشتی.
سال 1345پس از بازگشت از قله زرینه کوه وقله های خط الراس قره داغ(دوبرار- علم خواه - علم ده- سوزچال-انگمار)تصمیم گرفتیم در کنار چشمه زیبایی در ده "دهنار"که ازقبل دیده بودیم شب راسپری کنیم وصبح پس از عبور از روستاهای مومج،یهر،دلیچای به تهران بازگردیم. هنوزبه درستی درکنار چشمه آرام نگرفته بودیم که متوجه شدیم زنان روستا که برای بردن آب آمده اند به دلیل نزدیکی ما به چشمه از نزدیک شدن خوداری می کنند. بی درنگ لوازم مان را جمع کرده واز چشمه فاصله گرفتیم. دقایقی چند نگذشته بود که پیرمردی درحدود هشتاد سال باچند جوان آمده وپس از پاسخ سلام ، به اشاره پیرمرد لوازم ما را جمع کرده واز ماخواستند که در پی شان روانه شویم.بهت مان زده بود وهمه به هم نگاه می کردیم تنی چند ازدوستان به اعتراض از پیرمرد توضیح خواستند که چه شده. اومهر سکوت برلب داشت وجوابی نمی داد.- شما کدخداهستید. – نه من از نوکران کدخدا هستم .ودوباره سکوت.از کنار خانه ها عبور کردیم به خانه ای خشتی رسیدیم پیرمرد وارد شد، جوان ها کوچه باز کردند تا ماهم وارد شویم. کنجکاو ومتعجب واردشدیم.پیرزنی برروی زمین نشسته بود وبه پهنای صورت اشک می ریخت تاچشمش به ما افتاد انگار غم هایش پایان گرفت باگوشه چارقد اشک هایش را پاک وبالبخندی مادرانه گفت: الهی قربونت برم مگه تواین ده خونه نبود که رفتین شب توبیابون بخوابین اگرمادرهای شما بفهمن به ما چی می گن.آن شب را درخانه "مشدحسن"کدخدای ده ماندیم وهربار که خواستیم ازکوله چیزی درآوریم نگذاشت،می گفت شما مهمان ماهستید.چندگاودارم تا هر وقت که خواستید بمانید وازشیروماست آن استفاده کنید. فردا صبح درمیان دعاهایی که یک لحظه قطع نمی شد.درحالی که الاغ کدخدا بارهای مان را حمل می کرد به سمت ده مومج راهی شدیم.
حدود نیم قرن ازآن روزها می گذرد آن چشمه وزندگی ها جاری ست اما پیرمرد وپیرزن درگوشه ای از بهشت آرام گرفته اند چرا که بهشت را با خود بردند.
دکتر حسن صالحی مقدم
منبع : وب سایت خانه کوهنوردان تهران
