مرگ گاهي ريحان مي چيند/ در رثای «حسن جوادیان»

فرشید داوودی 3579

 

از حُسن حَسن همین بس، که بسیار دوستش می داشتند.

نوشتن  از بعضی ها سخت تنگ می آید. چرا که آنقدر روحشان بزرگ است که در ظرف کلامات نمی گنجند.

تنگ غروب نشسته ام بی حوصله، تلفنم زنگ می خورد بهرام است؛ با خود می گویم لابد باز کوه نامه!  جواب می دهم؛ کمی مِن و مِن می کند.

می گوید: چند تا حسن جوادیان داریم در سنگ نوردی؟

 می گویم: فقط یکی!

می گوید: خبر داری ازش؟

 می گویم: همین روزها قرار مصاحبه ای داریم با هاش، گفتم زهرا(جلیلیان) پیگیرش باشد.

کمی مکث می کند و می گوید: پس بی خبری و باقی داستان.......

هراسان شماره  زهرا را می گیرم؛  جواب می دهد؛ گریه اما دمی رهایش نمی کند؛ همه چیز دستم می آید طاقت نمی آورم «مرتضی زارع» را می گیرم غم عجیبی در صدایش است...

جریان را به بهرام شرح می دهم توان نوشتن خبر را ندارم می گویم: تو بگذار

می گوید: عکسی داری؟

می گویم: همان که کودکش را به دیواره آویخته است و لبخند می زند! حسن است دیگر و....

به سراغ عکس می روم

مسخ خنده ی کودکی می شوم که روبه روی آیینه خود نشسته است و لبخند می زند. گاه وقتی قرار است مرگ بیاید ساده ترین غفلت هم می آید.

باورش سخت است مرد سنگ و صخره، مردی که سالیان به دیواره آویخته، شاگردانی پرورش داده که هر کدام برای خود سنگ نوردی شده اند؛ مردی با این همه گشایش مسیر با این همه صعودهایی با درجه بالا و.... چگونه ممکن است؟!

اما

ریه های لذت(همیشه) پر اکسیژن مرگ است.

دست به قلم می برم تا از رجعت مردی بنویسم که...لبخند کودک باز در چشمانم می نشیند و دستان پدری که قرار بود حامی اش باشد.

خاطراتم  مرور می شود و لحظه وداع ام با «پدر» لحظه وداع با «همسرم» وچه سخت است  بار سنگین بزرگ کردن فرزندان را یک تنه به دوش کشیدن.

«آکو»ی چشم انتظار باز در ذهنم مرور می شود و همسری که شب ها وقتی صدای در می آید خیال می کند اوست! آه که چه روزهای سختی خواهند داشت پدرو مادر و همسر.

درد را کسی می فهمد که درد را لمس کرده باشد.

که اینکه  حسن یک دانه پسر خانواده بود.

مادری که حتما این روزها سر به بیابان می گذارد و به  بیستون می رود و می گوید هوا کم کم دارد تاریک می شود حسن! زودتر برو خانه همسرت منتظر است!!

طفل بی قرار است نمی داند چه شده اما می داند زندگی یک چیزش کم شده؛ یک چیزی جور در نمی آید! اما نمی داند چه!

حتما میان خیل جمعیت جنازه به دوش! چشمانش دنبال لبخندی آشنا و آغوشی مهربان از سر عشق می گردد.

 و اما

یک بار تقاضای مصاحبه ای را با وی داشتیم اما با تواضع گفته بود بهتر از من هم هست!

بعد از چالابه زهرا بالاخره موافقتش را گرفت! اما حسرت این گفتگو برای همیشه ی مان ماند.

ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.

تیم نویسندگان «کوه نامه» از این واقعه دلخراش بسیار متاسف است و کاش توانش را داشتیم کمی از بار سنگین این غم را کم کنیم.

به زودی مطالب بیشتری در خصوص زحمات و خدمات این مرد بزرگ در کوه نامه منتشر خواهد شد.

اشعار داخل متن از صدای پای آب