
" امسال روس ها بیست و پنجمین سالگرد اولین صعود به جبهه جنوبی لوتسه را گرامی داشتند، جبهه ای که یک سال قبل از آن در سال 1989 جرزی کوکوشکا کوه نورد قدرتمند لهستانی و دومین عضو باشگاه هشت هزارمتری ها هنگام تلاش برای گشایش مسیر، در ارتفاع 8350 متر به دلیل استفاده از طناب کهنه درون یک شکاف سقوط کرد و جان سپرد. اکسپدیشن روس ها علیرغم نداشتن تلفات، پایانی غم انگیز داشت، رسیدن به قله به هر قیمتی! . از تیم پرتعداد کشور اتحاد جماهیر شوروی سابق فقط دو نفر برفراز قله ایستاد که یکی از آنها، کاراتائف، علیرغم زنده ماندن، تراژدی این صعود شد! با وجود صرفنظر از بخش های غیر ضروری، داستانی است طولانی اما جذاب به قلم گنادی کوپیکا فیلمبردار تیم که تقدیم حضور علاقمندان می شود:"

25 سال پیش در 16 اکتبر سال 1990 سرگی برشف و ولادیمیر کاراتائف از جبهه جنوبی برفراز قله اصلی لوتسه ایستادند و تلاش فوق العاده 18 عضو تیم ملی اتحاد جماهیر شوروی را که سلامت و انرژی خود را روی این مسیر از دست داده بودند به سرانجام رساندند.

رینهولد مسنر که چند بار روی جبهه جنوبی لوتسه تلاش کرده نام آن را " مسیر قرن بیست ویکم" گذاشته. سومین اکسپدیشن تیم ملی شوروی شامل بهترین کوه نوردان این کشور و حاصل انتخابی سخت گیرانه برای صعود از دشوارترین مسیر جبهه جنوبی، مسیر مستقیم این قله بود. نقطه کلیدی مسیر، شیب دیواره قله در ارتفاع 8000 متر بود. به لطف کار هماهنگ گروهی و کوه نوردانی بسیار خبره این اکسپدیشن به موفقیت دست یافت. اما قیمت این موفقیت چه بود؟ قطع انگشتان سرمازده، ذات الریه، بیماری حاد کلیه و کبد، هموروئید که البته لیست کاملی از آنچه که برسر تیم آمد نمی باشد...
این اکسپدیشن در پاییز 1990 تحقق یافت و من به عضویت تیم درآمدم. ارزش ویژه حضور من این بود که این بار فیلم بردار بودم ، در مرکز فیلم و ویدیو ناحیه خارکف کار می کردم و برای شبکه های جدید برنامه و گزارش تهیه می کردم. اکسپدیشن به دلیل کمبود بودجه فاقد نیروی حرفه ای فیلم بردار بود و من باید این خلاء را پر می کردم. هجده کوه نورد به 4 گروه تقسیم شدند که به نوبت روی مسیر تلاش کردند. 140 متر طناب روی مسیر نصب شد و هشت کمپ برقرار کردید . کوه نوردان با تجربه بلافاصله متوجه شدند که با توجه به پیچیدگی مسیر، همه ما قادر به صعود به قله نیستیم. به طور متوسط گروه 3 تا 5 روز تلاش می کرد و سپس 2 تا 3 روز در کمپ اصلی به استراحت می پرداخت و دوباره تلاش از سر گرفته می شد. من به عنوان فیلمبردار به این دلیل که باید از تمامی گروه ها فیلمبرداری می کردم روز استراحت نداشتم، از یک گروه به گروهی دیگر منتقل می شدم و دوباره همین کار را از سر می گرفتم. از لحاظ جسمی کار سختی بود اما من در شرایط خوبی قرار داشتم. با تعویض 3 تا 4 گروه من در گروه بسیار قوی میخائیل ترکیویچ، الکساندر پگورلف و ولادیمیر خیتریکف قرار گرفتم. در این زمان برنامه تیم به دلیل رسیدن به دیواره در ارتفاع 8000 متر متوقف شده بود. در صورت عبور از این دیواره و برقراری کمپ در ابتدای یال منتهی به قله(8100 متر) می توانستیم امیدوار به حمله به قله باشیم. صعود از برج سنگی در ارتفاع 7500 تا 8000 متر بخش چالش برانگیز برنامه بود. تقریبا یک سنگ یخ زده عمودی بود که به طور مداوم دچار ریزش بهمن می شد. اعضای تیم اغلب برای چند لحظه با پوششی از برف از دید پنهان می شدند. ابتدا از ترس به دیواره می چسبیدیم تا از هجوم بهمن در امان باشیم اما بعد به آن عادت کردیم و ریزش رودخانه وار برف حتی موجب لذت بردن ما شده بود. در بخش بالای صخره به یک گودال 30 متری رسیدیم که در آنجا در اثر ریزش دانه های یخ با قطر 2 تا 3 سانتیمتر روی کلاه های ایمنی، صدایی شبیه زدن طبل بلند شده بود. شکل این دانه ها نامشخص بود و ریزش آنها مداوم بود. پوگوریلف سرطناب بود اما گرفتار نقاب سنگی شد بنابراین صخره نورد معروف میشا تورکیویچ تلاش خود را شروع کرد. با برقراری کارگاه مصنوعی و پله رکاب او موفق شد در عرض 40 دقیقه از کلاهک آویخته 5 متری عبور کند. کراکس مسیر پشت سر گذاشته شد و حالا راه به سمت قله باز شده بود. من از تمامی این ماجرا فیلمبرداری کردم.

دوربین من کوچک نبود(پاناسونیک M8") با وزن 6/3 کیلوگرم به علاوه 3 باطری یدکی 3 کیلویی که به طور مداوم زیر لباس من قرار داشتند تا با حرارت بدنم آنها را گرم نگه دارم. برای نگهداشتن دوربین در ارتفاع و سرما، محافظی برای آن دوخته بودم. تهیه فیلم در آن مسیر با چنین باری و یک صعود واقعی کار ساده ای نیست. در دمای منفی 20 درجه سانتیگراد و طوفان برف و باد نیاز به تلاشی مضاعف برای نگهداشتن آن وجود داشت، اتصال باطری و فیلمبرداری از بخش های صعود سپس تمامی لوازم را جمع کردن و بدنبال همنوردان رهسپار شدن. گاهی بدون حمایت از شیب بالا می رفتم تا از تلاش سخت سرطناب فیلمبرداری کنم... به هر حال در طول فیلمبرداری از میخائیل تورکیویج که منطقه کلیدی را در ارتفاع 8000 متر صعود می کرد، دوربین نوی من شکست. بعدا در کاتماندو مشخص شد محفظه خرد شده لنز تحمل سرما و فشار هوای پایین را نداشته.
با برقراری کمپ در ارتفاع 8100 متر قادر به حمله به قله بودیم. فقط نیاز به صعود از 416 متر داشتیم. آنچه که در 3 روز بعدی اتفاق افتاد وحشتناک ترین کابوس حرفه کوه نوردی من بود... برای رسیدن به قله و برگشت به کمپ 6 هنگام روز، ما تصمیم گرفتیم که از بردن برخی لوازم صرفنظر کنیم (چادرها، کیسه خواب، اجاق، ...) وعده های غذایی بدون اجاق و در نتیجه بدون آب گرم بی مورد نبود زیرا در واقع ما تصمیم نداشتیم در آن ارتفاع غذا بخوریم. در کوله پشتی ها فقط تجهیزات، طناب، قلاب و دو کپسول اکسیژن برای "پایان بزرگ" حمل کردیم. 6 صبح حرکت کردیم و بلافاصله با سطحی نامتعارف مواجه شدیم. مسیر قله در امتداد یالی بسیار تند قرار داشت که شامل دیواره های سنگی طولانی بود و برفراز آنها نقاب های برفی بزرگی قرار داشت. پوشش برف گاهی آنقدر ضخیم بود که روی شیب دیواره مجبور به شکافتن آن با تبر یخ بودیم و با سنگ تماسی نداشتیم. برای عبور از چنین دیواره برفی و نقاب هایی باید تونل و حفره های عمودی حفر می کردیم و درون برف عمیق سینه خیز عبور می کردیم. این کار یک روز کامل طول کشید. دریافتیم که پیشروی بسیار کند است اما خیال برگشتن نداشتیم. برگشت به این معنی بود که تلاش بعدی ما در یک صف طولانی چهار گروهه انجام خواهد شد، علاوه بر آن به احتمال زیاد ما قادر به انتظار نبودیم!! بنابراین به حفاری خود مثل یک بولداگ بدون توقف ادامه دادیم. ساعت 17 به ارتفاع 8250 متر رسیدیم. بعد از یک ساعت پیمایش، هوا تاریک شد. جا برای بیواک بود اما چادر نداشتیم. تصمیم گرفتیم تمامی شب به صعود ادامه دهیم. مسیر برای شب بسیار پیچیده و دشوار بود، هوا هم فوق العاده سرد بود و پیشروی ما کند بود. ساعت 23 شد وما فقط 50 متر عمودی را پشت سر گذاشته بودیم. تصمیم گرفتیم جایی را برای گذراندن شب پیدا کنیم. شروع به کندن یک غار برفی برای گذراندن شب کردیم. ساعت 2 صبح فقط به اندازه 2 متر عمق کنده شده بود، هر چهار نفر در حال خستگی بزور در آن جا گرفتیم. پاهای ما در پوتین ها راحت نبود و بدن های ما به طرزی عجیب در هم تنیده شده بود زیرا نمی توانستیم کفش های خود را در آوریم اما شانه های گرم دوستانمان بسیار دلپذیرتر از باد منفی 30 درجه در بیرون بود. در آنجا متوجه شدیم که تمامی روز چیزی نخورده ایم. دو آبنبات در جیب ژاکتم داشتم. آنها را چهار قسمت کردم، شام ما همین بود و سعی کردیم که بخوابیم...
خیلی سرد بود، حتی کاپشن هم نداشتم، یک نفر از گروه قبلی آن را به طور تصادفی به کمپ 5 برده بود. پشت من تمامی شب به دیوار یخی غار می چسبید ومن دائما در حال جدا کردن آن بودم. جان سالم بدر بردن من از آن وضعیت به دلیل اسپانسر ایتالیایی " ساماس" بود که ژاکت های خوبی از جنس گرتکس به ما داده بود با این حال قادر به خوابیدن نبودیم تمامی مدت باید دست ها و پاها را تکان می دادیم تا یخ نزنیم. گاهی در دقایقی ازخاموشی کابوس به سراغ من می آمد. عاقبت خورشید طلوع کرد و شادی را به ارمغان آورد. ما بیدار شدیم و حرکت کردیم. روزی دیگر روی نقاب برفی معلق و حفر تونل آغاز شده بود. راه نمی رفتیم. غوطه ور بودیم و شنا کردن به سمت بالا خیلی سخت است !
در بخش دیگری از یال در ارتفاع 8350 متر تصمیم به رفتن به سمت راست در امتداد یک دیواره سنگی شیب دار گرفتیم. به طور غیر منتظره ای دیواره را مجهز دیدیم، میخ و مقداری طناب از آن آویخته شده بود و فهمیدیم که محلی است که تراژدی سال گذشته در آن اتفاق افتاده. تا این ارتفاع جبهه جنوبی لوتسه فقط یک نفر می توانست صعود کند و آن کوه نورد معروف لهستانی جرزی کوکوشکا برنده مدال المپیک سال 1988 برای غلبه بر تمامی قله های هشت هزارمتری است که در این مکان دچار لغزندگی و سقوط به درون شکاف می شود. در ابتدای این مسیر یک لوح یادبود در پاسداشت او نصب کرده بودند. آثار این تراژدی هیجان ما را برای " رسیدن به قله به هر قیمتی" برانگیخت. روز به سرعت سپری شد و تا ساعت 17 ما بیشتر از 100 متر عمودی صعود نکرده بودیم. تصمیم به تلاشی سخت داشتیم. برای حرکت سریع تر از ماسک اکسیژن استفاده کردیم و سیلندرها را به خود آویزان کردیم. جریان بالای اکسیژن غیرممکن بود زیرا حداکثر این روال نیم ساعت بیشتر دوام نداشت اما جریان آهسته نیز کمکی به ما نمی کرد. بعد از 20 دقیقه من سهوا ماسک اکسیژن را از صورت برداشتم تا به همنورد خود با فریاد بگویم که حمایت آماده است. ماسک به سرعت به ریش من چسبید و یخ زد و آنقدر محکم چسبیده بود که فردای آن روز در چادر موفق به جدا کردن آن شدم. این تنها زمانی بود که من در ارتفاع اکسیژن مصرف می کردم. هنگام غروب قله را روئیت کردیم اما از آنجا حداقل نصف روز وقت صرف می شد که به آن برسیم. دومین شب سرد در ارتفاع 8400 متر فرا رسید. خیلی خطرناک بود بعلاوه واضح بود که دستیابی به آن در چنین بخش خطرناک و دشواری در شب خودکشی است. دو روز میگذشت و آب و غذا و چادری در این ارتفاع در کار نبود. یک سفر بی انتها. بسیار ناامید کننده بود و نیروها رو به افول گذاشته بود. میخائیل تورکویچ با بی سیم به کمپ اصلی اطلاع داد که برمی گردیم و از گروهی که در کمپ 6 بودند درخواست کرد که با چادر به سمت ما حرکت کنند. ما قرار گذاشتیم که تمامی شب حرکت کنیم.
یک کابوس بود. پاهای ما فرمان نمی بردند. انرژی ما کاملا تخلیه شده بود. می خواستیم که سریع به درون چادر برویم و حمایت را نادیده گرفته بودیم. در تاریکی نصب میخ درون دیوار بسیار مشکل است و ما قلاب های خود را گم کرده بودیم... در شیب تند بعدی یال، میشا با تمامی قدرت تبریخ را درون برف کوبید و طناب را به آن متصل کرد و فرود آمد و خیلی زود گفت نفر بعدی می تواند برود! ولودیا نفر بعدی بود و خیلی سریع من شروع به فرود کردم. ساشا پوگورلف پای خود را روی دسته تبر یخ گذاشت تا زیربار وزن کوه نورد از درون برف خارج نشود. به لبه شیب برفی رسیدم و به دقت درون تاریکی را نگریستم لازم بود به سمت راست یال تراورس کنم در غیر این صورت به درون پرتگاه پرواز می کردم. با لغزشی کوچک درون تاریکی سقوط کردم و به نظر می رسید لحظه ای ابدیت پدیدار شد، دوباره به جایی آویزان شدم و بار دوم سقوط کردم و دریافتم که هنوز روی طناب آویزان هستم . از حرکت کردن وحشت داشتم نفسم به شمارش افتاده بود به آرامی سرم را بلند کردم و شبح پوگورلف را بالای سرم در آسمان پرستاره دیدم که به طرز معجزه آسایی در آن بالا از سقوط من جلوگیری کرده بود. من به دقت به سمت بالا خزیدم و بعد همه چیز روبراه بود.
ساعت 3 صبح به چادر دوستانمان رسیدیم. مابقی شب 8 نفر در یک چادر کوچک به هم فشرده نشستیم اما چادر ما بسیار گرم و نرم بود، علیرغم اینکه گرد برف بواسطه شدت باد به دیواره های نایلونی چادر کوبیده می شد، ما همگی گرم بودیم. عاقبت بعد از سه روز یک فنجان کوچک چای نوشیدم. خوشمزه ترین چایی بود که تا به حال نوشیده بودم!
گروه شروع به حرکت به سمت کمپ اصلی نمود در کمپ اصلی و بعد از معاینات پزشک تیم، قرار شد پوگورلف و خیتریکف بلافاصله با هلیکوپتر به سمت مسکو پرواز کنند. دستهای یخ زده ولودی ورم کرده بودند و به طور کامل با تاول پوشیده شده بود. ما مجبور شدیم حلقه ازدواج او را با قیچی ببریم. با اینکه اولین بند انگشت دست و پای من بی حس شده بود، لکه های سیاهی در آنها دیده می شد و به شدت احساس بیهودگی می کردم اما نمی خواستم که از تیم کناره گیری کنم. در کمال ناباوری آناتولی نپومنیاشچی، هم تیمی پژوهشگر ما در عرض 3 روز حس انگشتانم را به کمک دستگاه تنظیم ضربان قلب به من بازگرداند. لکه های سیاه نیز در خارکف توسط آندری استپانف با استفاده از محفظه اکسیژن فشار بالا(هایپرباریک) مداوا شد.

در عرض دو هفته دو گروه تا ارتفاع بالای 8100 متررفته بودیم و به پردازش مسیر پرداخته بودیم، در نتیجه مسیر تا ارتفاع 8400 متر گشایش یافته بود و کمپ 7 نیز برقرار شده بود. یک غار برفی. طناب در مناطق خطرناک یال نصب شده بود اما هیچکس به مدت زیاد در این ارتفاع دوام نیاورد. نتیجه این بود که تقریبا تمامی کوه نوردان از رده خارج شده بودند. ویکتور پاستخ به طرز معجزه آسایی از ذات الریه نجات یافت، مابقی دچار سرمازدگی دست و پا شده بودند، برخی نیز دچار بیماری های جدی در اندام های داخلی... تقریبا تمامی کسانی که به ارتفاع بالای 8000 متر صعود کرده بودند قادر به ادامه برنامه نبودند فقط سرگی برشف و ولادیمیر کاراتائف داوطلب ادامه صعود بودند.
من و تورکیویچ در کمپ اصلی کاملا بهبود یافتیم و به هم هوایی عالی وانرژی کافی دست یافته بودیم. از همه مهمتر تمایل زیادی داشتیم که تلاش دوباره ای برای صعود به قله داشته باشیم. مخصوصا اینکه برشف و کاراتائف به حمایت احتیاج داشتند زیرا هیچیک از ما در بخش بالای مسیر نمانده بود. هنگام شب در کمپ اصلی در چادر آشپزخانه سرپرست تیم، الکساندر شوچنکو جلسه ای برگزار کرد. بهتر بود که دو نفر به بالا نمی رفتند بلکه یک گروه برای حمل اکسیژن، تجهیزات و غذا اعزام می شدند. سئوال اصلی این بود " چه کسی می خواست به بالا برود؟" اگر در ابتدای برنامه تعداد زیادی این تمایل را داشتند حالا سکوت مرگ برقرار بود. به غیر از من و میشا هیچکس داوطلب نشد و نمی توانست به بالا برود. سرمازدگی، ذات الریه، گلودرد، اختلال در کلیه و کبد، هموروئید ... که البته همگی آن چیزی نبود که مانع از رفتن کوه نوردان قوی به بالا بعد از چندین روی تلاش سخت در ارتفاع شده بود. عاقبت به سختی پیوتر کازاچوک را متقاعد ساختیم که به ما کمک کند، اما او هشدار داد که بالاتر از کمپ 5 پیشروی نخواهد کرد.
شب دومی که من و تورکیویچ تا کمپ 6 در ارتفاع 8100 متر صعود کرده بودیم در سلامت و شرایط عالی بودیم. همه چیز را برای شروع زودهنگام فردا آماده کردیم و خوابیدیم. در طی روز به طور منظم با بی سیم با کمپ اصلی در ارتباط بودیم. می دانستیم که برشف و کاراتائف در این روز عازم حمله به قله هستند اما باطری بی سیم آنها تمام شده بود وارتباطی با آنها برقرار نبود. امیدوار بودیم که روز بعد وضعیت آنها با صعود ما روشن شود. ما بی سیم را به صورت مداوم در حالت دریافت پیام تنظیم کرده بودیم . صبح زود صدای خس خس نامفهومی شنیدیم، در گفتگویی کوتاه مشخص شد که سرگی برشف و ولادیمیرکاراتائف هنگام شب به قله صعود کرده اند و در حال فرود هستند. ولودیا احساس ضعف دارد و از سرمازدگی شدید رنج می برد نیاز به کمک دارد. بدون کلمه ای من و میشا متوجه ماجرا شدیم و شروع به بسته بندی مجدد کوله های خود که قبلا برای خروج آماده شده بود، کردیم. به احتمال 90٪ ما نمی توانستیم به قله برسیم، باید به همنوردان خود که نیاز به اکسیژن بیشتر، اجاق، سوخت، غذا، کمک های اولیه و ... داشتند، کمک می کردیم. احساسات ضد و نقیض بر ما چیره شد. شادی تحقق اکسپدیشن از یک سو و ناامیدی از تلاش مضاعفی که باید برای کمک به دیگران بدون صعود به قله انجام می شد از سویی دیگر. در هیمالیا بارها اخلاق و موفقیت در تقابل با یکدیگر قرار می گیرند. این چیزها ویژگی های صعودهای هیمالیا هستند. موفقیت کلی حاصل کار تمامی اعضای گروه است اما قهرمانان کسانی هستند که خود را در زمان و مکان مناسب بیابند. در هر صورت اینها موفقیت برشف و کاراتائف را کمرنگ نمی کرد. آنها غیرممکن را ممکن ساخته بودند! به قیمت از دست دادن سلامت خود، آنها پیروزی را با خود به ارمغان می آوردند ...

کاراتائف
من و میشا به راحتی بر بخش آشنای مسیر که 13 ساعت را در آن سپری کرده بودیم غلبه کردیم. مکانی به یاد ماندنی که در ارتفاع 8300 متر یک غار کوچک برفی حفر کرده بودیم. طناب های ثابت را در بالا در امتداد بخش سنگی مشاهده کردیم. بعد از چند دقیقه سرگی برشف را دیدیم که از صخره ها پایین می آمد، 60 متر بالاتر از ما بود. سرگی فریاد زد که حالش خوب است بنابراین منتظر ماندیم. او به ما رسید و گفت که کاراتائف سرمازده شده و حال خوبی ندارد. همانموقع ولودیا ظاهر شد که خیلی کند حرکت می کرد. ساعت 17 کاراتائف به ما رسید. به هر دو اکسیژن دادیم، تنفس گاز به آنها حیاتی دوباره داد. سرگی به سرعت بهتر شد و می توانست خودش به فرود تا کمپ اصلی ادامه دهد. این شرایط برای ولودیا دشوارتر بود. او در تمامی مدت 4 روز فرود اکسیژن مصرف کرد و نمی توانست به تنهایی تلاش کند زیرا انگشتانش حسی نداشتند. نگران کننده این بود که آن روز ما به اندازه کافی فرصت نداشتیم که تا کمپ در ارتفاع 8100 متر که چادر آنجا بود حرکت کنیم و شب سرد دیگری را در ارتفاع 8300 متر بسر بردیم. با این حال این بار اجاق نفتی، غذا، چای و اکسیژن داشتیم اما هوا بدتر شد، باد بر شعله اجاق می وزید. حتی سردتر از شب قبلی در همین ارتفاع بود و ما سعی کردیم ورودی غار را با سنگ مسدود کنیم. نتوانستیم بخوابیم. دندان های ما تمامی شب به هم می خورد و در انتظار اولین اشعه خورشید بودیم.
روز بعد کاراتائف کندتر حرکت می کرد و باید به تنهایی می رفت زیرا طناب ثابتی روی بخش دشوار یال وجود نداشت. طی روز 200 متر عمودی و 400 متر ارتفاع را فرود آمدیم و به چادر در ارتفاع 8100 متر رسیدیم. شدیدا خسته بودیم اما خوشحال از دستیابی به شرایط راحت بعد از نوشیدن چای به خواب رفتیم...
تنها صبح بود که متوجه وخامت اوضاع شدیم! صحنه آن صبح برای همیشه در ذهن من حک شده است. اشعه درخشان خورشید از درون پارچه نارنجی چادر به درون تابید و در بخار چای شکسته شد. میشا نشسته بود.ماهی تابه را روی پریموس گرفته بود و صبحانه آماده می کرد. در کنار او ولودیا به دقت انگشتان متورم خود را بررسی می کرد. سیاهی به بند سوم انگشتان او رسیده بود، میشا همدردی خود را با گفتن ناراحت نباش دوست من همه چیز درست می شود، بیان کرد.
این زندگی ما است، ما کوه نوردان نمی توانیم از آن بگریزیم. واضح بود که نجات آن انگشتان دست و پا غیرممکن است جای شکی وجود نداشت که ولودیا هر چه سریع تر باید به بیمارستان منتقل شود و باید توان فیزیکی و شکیبایی برای رسیدن به کمپ اصلی را می داشت. اگر نتواند به فرود ادامه دهد و همانجا باقی بماند روی چنین سطح دشواری حمل او غیر ممکن است... من از فداکاری و شجاعت کاراتائف شگفت زده بودم که قادر بود تمامی امکانات بی حد و حصر بدن آدامی را برای مقاومت هنگام فرود بسیج کند. زیر کمپ ما در ارتفاع 8100 متر، 140 متر طناب ثابت نصب شده بود که در هر ایستگاه با چهار یا پنج نقطه حمایت شده بود به نحوی که باید 600 بار ابزار فرود و حمایت برای عبور از آن باز و بسته می شد، انگشتان او خم نمی شد بنابراین فقط با دستکش های خیلی ضخیم می توانست به طناب متصل شود، فقط همین!! فرود به این شکل بود من طناب را به ابزار فرود او متصل می کردم سپس او شخصا یا به کمک من 5 یا 10 متر به سمت ایستگاه بعدی فرود می آمد و دوباره به او کمک می کردم که از بخشی از طناب جدا شده و به بخش دیگری متصل شود. این کار 3 روز طول کشید! سرگی هم دچار سرمازدگی شده بود اما قادر بود به تنهایی در جلوی ما حرکت کند. میشا پشت سر ما بود کمپ ها را جمع آوری می کرد. چادر را جمع می کرد، تجهیزات مختلف را در آن می پیچید و به پایین پرت می کرد و ما در پایین آنها را جمع می کردیم.
اکسپدیشن پایان یافت . تسلی من در پایان برنامه مدال یادبودی بود از حکاکی پرچم سرخ کار که میخائیل گورباچف در کتاب اهدایی ضمیمه، آن را امضاء کرده بود. شگفت انگیر بود که کاراتائف علیرغم درد وحشتناک تا آخرین لحظه برای زندگی خود مبارزه کرد! اما زمانیکه به پایان مسیر رسیدیم و او صدمتر پایین تر گروه نجات را دید که به سمت ما حرکت می کردند نشست و گفت: " تمام شد، دیگر بیشتر از این نمی توانم! ما او را روی دست تا کمپ اصلی حمل کردیم، روز بعد با هلیکوپتر به کاتماندو و سپس مسکو انتقال یافت ....

دستهای کاراتائف و مدال یادبود لنین برای این صعود
